تبليغاتX
محبوب من کجایی...؟ - دور افتاده ام، دوووووووور...!

محبوب من کجایی...؟

آقا جان!

مدتی است از تو دور افتاده ام، دور... ! و امشب اگر آمده ام، می خواهم با تو درددل کنم. چرا که جز تو کس دیگری را نمی شناسم.

این روزها هر سال حال و هوای دیگری داشتم اما امسال ... .
نمی دانم چه شده؟ چه کرده ام با خود که این گونه دورم افکنده ای؟ می دانم که اگر رانده ای از خطاهای خودم بوده، اما اکنون بیش از هرگاه محتاج عنایتم. تو که همیشه دستم را گرفته ای، این بار هم بگیر! بگذار به آغوش امنت باز گردم. بگذار عطر خوش خدمت وجودم را عطرآگین کند. بگذار فرصت خدمتگزاری در نیمه ی شعبان را که سالی یک بار نصیب خواهد شد آن هم به شرط حیات، از دست ندهم. بگذار... ! نکند می خواهی سعادت خدمتت را باز ستانی؟ نه! باور نمی کنم. آن آقایی که من می شناسمش، عادتش احسان است. آری! می دانم که تو همچون همیشه مهربان تر از پدر، دستم را می گیری و بازم می گردانی. پس: منتظرم!!!

+نوشته شده در شنبه 19 مرداد1387ساعت1:36 قبل از ظهرتوسط چشم به راه | |