|
مولایم! باز هم منم، آری! همان که مثل همیشه خجل آمده. به راستی این چه اقیانوس کرامتی ست که هربار دریا دریا خجلت مرا در خود محو می کند؟ این چه سری ست که همیشه چون باران ناگهانی بر قلبم سرازیر می شوی؟ چه بزرگواری ای ست که در بدترین ثانیه ها و التهاب آورترین لحظات پیش از آن که حتا من به تو بیندیشم، خود ذکر زیبای "ألمستغاث بک یا صاحب الزمان" را روانه ی لب هایم می سازی؟ و این چه رافت پدرانه ای است که همیشه پیش از آن که من تصمیم بر بازگشت داشته باشم، ناگاه خود را در آغوش گرم پدرانه ات می یابم. ...و حال باز روی عذرخواهی ندارم؛ و هرچند تکراری، اما چقدر متناسب حال من است: *** پی نوشت:
راهم ندادی! نخواستی ام! حق با تو بود! اگر تو را می خواستم که این قدر از تو دور نمی افتادم! اگر می خواستم که راهم دهی، مسیر قربت را رها نمی کردم! اگر می خواستمت، که نباید از تو روی برمی گرداندم! حق داری! حق با توست! و من چه دارم که بگویم؟ جز رویی سیاه و سری افکنده از شرم، چه دارم؟ و مگر در تمام عمرم در پیش گاهت چه داشته ام جز این ها؟؟ این بار دیگر راهم ندادی! پس از چند سال معتکف بودن، امسال باز ماندم! آری! لازم بود. تلنگری این چنین، شاید این خواب رفته را بیدار کند! اما چه سخت است تحمل این ساعات و این چند روز... در این چند سال، این ساعات پس از افطار روز اول همیشه برایم روحانی ترین و بهترین ساعات بود. اما اکنون و این جا... . آقاجان! هر تنبّهی قابل تحمل است مگر دوری از تو! هر چه می خواهی بکن، اما بیش از این از خودت دورم نه! دریاب! دریاب! ... و این قطعه ای از همان بهشتی ست که این سال ها معتکف آن بودم. هرچند هر لحظه ی این روزها دلم آن جاست و با شنیدن و دیدن مراسم مختلفشان اشک هایم جاری... .
... و باور داریم که تو کریم تر از آنی که اگر در شب آرزوها فرجت صدرنشین خواسته هامان شد، برای اجابت دیگر آرزوهای ما دست به دامان خداوند نگردی! پس امشب فقط برای تو زمزمه می کنیم. و چه بی معرفتیم ما، اگر تنها به این امید آرزویت کنیم... ! به حق این شب که لیله الرغائب است خـــدای من! بــدان که آرزوی شیعــه ها *** اللهم عجل ثم عجل ثم عجل فی فرج مولاناالمهدی صاحب العصر و الامر و الزمان
این روزها چه می توان گفت؟ این روزها تنها باید گریست و گریست... و این پیام که از عزیزی برایم رسید، همه ی ناگفتنی ها را گفته است و به قول دوستی، تیر خلاص همه ی پیام ها را زد: " حالا دیگر کودکان هم می دانند که "مهدیه" اسم مکان است و "فاطمیه" اسم زمان؛ اما من منتظر می مانم؛ تا روزی که "مهدیه" اسم زمان شود و "فاطمیه" اسم مکان...." اللهم عجل ثم عجل ثم عجل فی فرجه...
آقا جان! این روزها از تو دور افتاده ام... وقتی مثل همیشه با تو درد دل می کنم، نمی یابمت... حس نمی کنم در برابرم نشسته ای و چون پدر گوش فرا می دهی... این روزها هر چه بر سر سجاده منتظر می نشینم تا شاید دست گرم پدرانه ات را بر سرم احساس کنم، بی فایده ست. بگو نازنین کدامین خطایم این گونه دلت را آزرده؟ تو که دیگر به خطایایم خو کرده بودی!!! تو که همیشه شرمنده ام می کردی... می دانم! باز دلت را شکسته ام. اما این را هم می دانم که تو باز پنهانی می نگری ام. این منم که نمی بینمت. اما می خواهم حضورت را دوباره مثل قبل احساس کنم. درگذر... درگذر... *** پی نوشت: - دیوانه وار نوای وبلاگ را زمزمه می کنم.
نوح عمری بس دراز داشت، از آن رو که نشانه ای بر دیرزیستی تو باشد. صالح از میان قوم خود غایب شد، تا آیندگان غیبت تو را باور کنند. یوسف گرفتار زندان شد، تا شریک غم تو باشد که در زندان غیبت گرفتار آمده ای. موسی پنهان از دیدگان دشمن به دنیا آمد، تا آیتی بر تولد پنهان تو باشد. درباره ی مسیح اختلاف بسیار شد، تا معلوم شود که اختلاف درباره ی تو دلیل بر بودن توست. خضر از آن رو تا کنون زنده است تا مونس تنهایی تو باشد. پیامبر-صلی الله علیه و آله- در پیکار با کافران شمشیر از نیام برکشید، تا اسوه ی قیام خونین تو باشد. و اینک ای صاحب عصر! ای وارث پیامبران! ای کوبنده ی کافران و دشمن ستمگران! ای خون خواه حسین-علیه السلام- و تسلی بخش دل زهرا-سلام الله علیها-! با عصای موسی در دست، و دَم مسیحا بر لب، و ذوالفقار علی-علیه السلام- بر کف، و ردای رسول-صلی الله علیه و آله- بر دوش، بشتاب که جان ها به لب رسید. (دکتر نادر فضلی) پی نوشت: - به دلیل مشغله ی زیاد این روزها، اصلن یاد نداشتم که قرار است این جا را در پایان هفته به روز کنم. اما به یاد پدر عزیزم افتاده و دلتنگش که شدم به یاد پدر یتیمان افتاده و تنها به نیت پدر این متن را انتخاب کردم. برای شادی روح بزرگش فاتحه ای قرائت می کنیم.
صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ هردم که خاطرات تو از خاطرم گذشت عزیز زهرا! نمی دانم در نام مادرت چه سری نهفته است که تا نامش بر زبان می آید و یا در دل تداعی می شود، اندوهی سراسر وجودم را فرا می گیرد؟ بی شک شما نیز با نامش قبل از هرچیز به یاد مظلومیتش می افتی و مصائبی که بازخوانی اش نیز آتش به جان ما می زند. شما که دیگر... اما همان لحظه که اندوه وجودمان را پُر می کند، به یاد می آوریم که قرار است فرزند موعودش- شما- در آغاز قیام ابتدا داد او را از آن ملعونین بستانی. چقدر کوته بین اند آنها که شهادت مادر را انکار می کنند و دیگر قضایا را. آیا با خود نیندیشیده اند که چرا اولین کار شما پس از ظهور گرفتن انتقام زهرا-سلام الله علیها- ست؟ آیا رسالت شما بر مبنای گرفتن انتقام شخصی ست؟؟؟... قطعاً این گونه نخواهد بود. و حکمتی ست در این انتقام که خدا برای بینا کردن کوردلان قرار داده است؛ اما افسوس که نمی خواهند بدانند. فاطمیه، تمامِ شیعه است. گمان نکنیم که فاطمیه نیز بخشی از تاریخ است و چون اتفاقات دیگر تاریخ، اتفاق افتاده و تمام شده. حذف فاطمیه از تاریخ شیعه – آن چنان که امروز به اصطلاح روشنفکران ما نیز خواسته و ناخواسته به آن کمک می کنند- به معنای نابودی شیعه است و بی هویتی اش. کاش به خود آییم و با دستان خود، میراث گران قدری را که نسل به نسل پدران و مادرانمان به سختی به ما رسانده اند، بر باد ندهیم. و چه زیبا فرموده ای: "دختر پیامبر خدا، اسوه ی نیکوی من است." همین دنیایی از معرفت و معانی ست. باشد که بدانیم و حقش را ادا کنیم. آجرک الله یا مولای... *** داني كه چرا سرشك محبوس علي است؟! يا آه چرا به سينه مأنوس علـــــــي است؟ يك مــــرد نبودست كه گويد: نامـــــــرد ! اين زن كه تو مي زني ش ناموس علـي است... *** پی نوشت: - مدتی سلب توفیق نوشتن شده بود. به مدد حضرتش و دعای بزرگواران با تاکید دوستان، دوباره شروع کرده ام و قرین شده ست با ایام فاطمیه-سلام الله علیها-. امید که مجدداً از دست ندهم. به شرط حیات، بنا را بر به روز نمودن این وبلاگ در پایان هر هفته دارم. تا خدای چه خواهد... .
می آید ای دل منزل به منزل از دل صحرا کاروان دل ساربان آرام قدری آهسته ناقه ی زینب مانده در گل... ای صبر! ای تمامتِ صبوری! چگونه تاب آوردی؟؟؟ چگونه گفتی ما رایت الا جمیلا؟؟؟ چگونه؟؟؟...
شب آخر
دل خواهر می زنه شور برادر می خونه "أمّن یُجیب" رو زیر لب با دل مضطر ... شب آخر ... همین کافی ست برای تمام روضه ی امشب و فردا و ... . و فقط مثل همیشه شاید بتوان گفت: امان از دل زینب... . "سلام علی قلب زینب الصبور"
لباس مشکي ما را به دستمان بدهيد مــــرا که راهـي بـزم عــــزاي اربـابـم اگــر خـــــداي نکرده در آخــــر خطــم نماز گریـه ي ما با امامــــت سقــاست دعا در حق همدیگر فراموشمان نشود.
به درخواست مادر عزیزم این دل نوشته را به مناسبت یک سال دوری از پدر بزرگوارم برای مجلس بزرگداشتش نوشته ام:
بابا! می خواهم از تو بنویسم و این چندمین نوشته ای ست که می آغازم؛ اما هیچ کدام به دلم ننشسته. پس این بار دیگرگونه می نگارم! " ألإمام ألوالدُ الشَفیق" چه زیباست این سخن امام رضا-علیه آلاف التحیة و الثناء- که " امام، پدر دلسوز است". (ادامه در ادامه ی مطلب)
این شعر بدجوری مناسب حال و هوای این روزهای من است. امن يجيب...حال دلم اضطراري است آن روزهاي دائمي اعتبار سوخت با صفر نهصد و سي و...يک بار هم شده اين زنگ هاي نيمه شبي عاشقانه نيست با هر _الو بگو_ ي تو من قطع ميشوم ! وقتي که _ گوش ميکنم _ بعد يک سکوت حالا دلم ... در اين شب بي مشترک ترين پس لطف کن پيامک آخر اگر رسيد امن يجيب گوشي مضطر اذا دعاه
آقاجان!
در چشم هم نهادنی نیمه ی شعبان هم گذشت و
نیمه ی رمضان هم. اما من همچنان همانم که بودم!!! قرار بود کمکم کنی آدم شوم ! پس چرا هنوز
...؟؟؟ نه! شما کریم من اولاد الکرامی و با کریمان
کارها دشوار نیست. پس حتماً خودم هنوز خوب مهیا نشده ام برای میزبانی و لیاقت کرم
شما. هرچند او که تو را به من شناسانده، می گفت
این طور نیست که تو منتظر بمانی تا ما بیاییم. که اگر این گونه بود که ...!!! می
گفت کافی ست ما بخواهیم، آن گاه تو خود به سراغ ما می آیی. او می گفت تو پدر مهربان
مایی و پدر مهربان فرزندش را هرچند هم چموش، به حال خود رها نمی کند، حتی آن گاه که
از او ناراحت و دلگیر باشد. او که تو را شناخته بود این گونه تو را به ما شناساند.
می گفت هرچه می خواهید فقط از او بخواهید. فرزند جز پدرش کس دیگری را ندارد. به او
بگویید شما پدر من هستید، اگر این جا نیایم کجا روم؟؟؟ و حالا پدر
مهربان! این فرزند خطاکار توست که می خواندت!
"... وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمُتَحَیّرَ اِلّا
الدّلیل؟؟؟ " تا این ماه مبارک به پایان نرسیده، معرفت می
خواهم به همراه عمل. معرفت توام با عمل.
همین! *** پی نوشت:
آقا جان! مدتی است از تو دور افتاده ام، دور... ! و امشب اگر آمده ام، می خواهم با تو درددل کنم. چرا که جز تو کس دیگری را نمی شناسم. این روزها هر سال حال و هوای دیگری داشتم اما امسال ... .
نزدیک می شود آقا جان! میلاد مادر مبارک. هرچند می دانم که قصه ی سیلی و صورت نیلی و پهلوی شکسته، بی قرارت کرده و خود هم منتظری تا به اذن الهی به انتقام برخیزی... .
حال و هوای این روزها، بسی عجیب است! حس و حال غریبی ست. دوباره دلم گرفته! این روزها اندیشه ای آزرده خاطرم ساخته که درست بیانش نمی توانم کرد! نمی دانم چطور باید گفت، اما می دانم که باید گفت! و شاید بسیار تکراری!!! در طول زندگی هماره عزیزانی را داشته ام که به واقع جانم را هم نثارشان خواهم کرد. کلیشه ای گفتم! اما حقیقتاً همین حالا هم که فکر می کنم می یابم که هرچه بخواهند هر طور باشد دریغ نمی کنم و از هر ناکجاآبادی مهیا خواهم کرد. هر چند شاید برای به دست آوردن دلشان هم باشد!!! اما به هرحال با تمام توان فکری و عملی قدم برمی دارم تا به نتیجه ی دلخواه آن عزیزانم برسم. اما افسوس که هرچه در زندگی ام می نگرم، نشانی از یکی از این چنین همتی نه در انجام خواسته که حتی در به دست آوردن دل عزیز زهرا-سلام الله علیها- نمی بینم. هرچه بوده بی معرفتی بوده و بس...! این روزها که عزیزانی برایم پررنگ تر جلوه نموده اند و عزیزتر از پیش شده اند، این فکر به جانم افتاده و سخت می آزارد. محبوب ازلی ام! دعایم کن که حالا که این اندیشه به بهانه و برکت وجود عزیزانم بیش از پیش متذکرم شده، همتم نیز به قدر آزارش و حتی بیش از آن بلند گردد تا دل نازکت را بیش از این نیازارم. ... و در میان نواهایی که این روزها با آنها روزگار می گذرانم، این نوا بیش از همه آرامم می کند:
قلم! چه می کنی؟ از که می خواهی بنویسی؟ آخر من و تو کجا و آنان که در حسینیه ی سیدالشهدا-علیه السلام- همچون اربابشان با بدن های تکه تکه شده به دیدارش شتافتند؟
من و تو کجا و آنان که در هنگام زمزمه ی تمنای وصل، لبیک به نوای خویش را شنیدند و با ذکر نام محبوب، آسمانی شدند؟ نه! این وادی دیگر جای من و تو نیست! ما و سخن از شهادت...؟؟؟ هنوز کوچکیم برای این حرف ها! پس ای قلم! آرام بگیر و بگذر! فقط بنشین به تماشا! چون در سرشان عشق حسین بن علی بود آخر به وصـــــال رخ محبــــوب رسیدند
سالی دیگر هم بدون درک حضورت گذشت...
وای بر من! هرچند این از بی معرفتی ام نسبت به توست که حضورت را حس نمی کنم. خدا کند امسال دیگر سال ظهور باشد. نه! چرا امسال؟ درست آن است که بگویم امروز و حتی همین ساعت و لحظه... دریاب! دریاب! دریاب! ...و روزهای پایان سال از خوف نیامدنت چنین می خواندیم که: عشق از من و نگاه تو تکمیل می شود روزی تمـام مـن به تـو تبدیـل مـی شود موعود هفـــت سیــن اهــــورایـی بهــار امسال هم بدون تو تکمیل می شود؟؟؟ و چون بدون تو گذشت این چنین از دل ندا سر دادیم که: روزها بگذشت وتقويم زمان تکميل شد سالمان با صوت حول حالنا تحويل شد باز هم بر ما به خــاک افتـادگان درگهت صبح غمگين بدون حضرتت تحميل شد *** و خلاصه ی کلام این که: من به بهاران کارم نیست، روی تو جویم یا مهدی-روحی فداک-...
محبوبم! شادم! بیش از هرگاه و شادمانی می کنم زیباتر از هر زمان. اندوه بزرگ از دست دادن پدر را در کنج دل نهفته ام که نکند سر برآرد و شادمانی امروز را مشوش! چرا که مدام این حدیث در ذهنم تداعی می شود که: شيعَتنا خُلِقُوا مِن فاضِل طينَتِنا يَفرَحونَ لِفَرَحِنا وَ يِحزُنونَ لِحُزْنِنا... امروز مادر دل شکسته ات نیز شادمان است و شاید از همین رو بزرگترین عید، عیدالزهرا-سلام الله علیها- ست. پدرم که از پدر او... ! پس به حرمت ام الائمه-علیهم السلام- سرمستانه شادی می کنیم و تنها یکی آرزو که گاهِ انتقام از آن ملعون باشیم و ببینیم... "ونحن نقول الحمدلله رب العالمین" «اِذا قَدَمَ القائِم فَیَلْعَنْهُما وَ یَتَبَرَّءُ مِنْهُما» *** *شيعيان ما از باقيمانده ی طينت ما آفريده شدهاند، با شادي ما شادند و از حزن ما اندوهگين مي شوند.
زیر لب زمزمه می کنی: "کاش هزار فرزند می داشتم و همه را فدای یک تار موی حسین می کردم." و نام آرام بخش حسین را زیر لب ترنم می کنی: حسین! حسین! حسین! حسین اگر بود، تحمل همه ی این رنج ها و دردها و داغ ها این قدر مشکل نبود. حتی داغ علی اکبر، حتی مصیبت قاسم، حتی شهادت علی اصغر، حتی عروج عباس...! حسین! حسین! حسین! تو اگر بودی، سینه ی تسلای تو اگر بود، نگاه آرام بخش تو اگر بود، همه ی غم های عالم قابل تحمل بود. پدرم فدای آن که عمود خیمه اش شکسته شد. پدرم فدای آن که غمگین درگذشت. پدرم فدای آن که تشنه جان سپرد. پدرم فدای آن که محاسنش غرق خون شد. پدرم فدای آن که جدش محمد مصطفاست، جدش فرستاده ی خداست. ... (برگرفته از کتاب آفتاب در حجاب به قلم استاد سید مهدی شجاعی)
|
کجایی...؟![]()
محبوبم!
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 دیگر محبان محبوب
همایش نکوداشت اعتصامی ها
سخنان سردار اسرتیپ سدی در مراسم تشییع شهدا |