محبوب من کجایی...؟

وای مادرم...

وای مادرم

وقتی سرت را روی بالش می‌گذاری
آنقدر می‌ترسم که دیگر بر نداری

تو آفتاب روشنی در خانه‌ی ما
تو آفتاب روشنی هر چند تاری

فردا کنار سفره با هم می ‌نشینیم
امروز را مادر اگر طاقت بیاری

تو آنچنان فرقی نکردی غیر از این که
آیینه بودی و شدی آیینه‌کاری

آلاله می‌کاری و باران می‌رسانی
چه بستر پُرلاله‌ای؟ چه کشت و کاری

آنقدر تمرین می‌کنی با دستهایت
تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری

بگذار گیسویم به حال خویش باشد
اصلا بیا و فرض کن دختر نداری ...

علی اکبر لطیفیان

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1392ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط چشم به راه  | 

روز پدر

ای سفر کرده ی موعود بیا

که دلم در پی تو در به در است

جان ناقابل این چشم به راه

برگ سبزی به تو روز پدر است... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 خرداد1390ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

این روزها که می گذرد...

روزها به سرعت می روند و روزهای جدید می آیند و منتظران واقعی ات هر شام را به امید آمدن تو در هر فردا می گذرانند.

این روزها بسیار می اندیشم که چگونه به فرزندم فرهنگ انتظار را بیاموزم؟ چگونه از همین کودکی اش باید به او بفهمانم که انتظار، سرتاسر زندگی یک منتظر را می گیرد؟ آخر فرهنگ انتظار سبک و سیاق زندگی را متفاوت می کند؛ اما من که خود نتوانسته ام به درستی منتظرت باشم، چگونه او را راه و رسم انتظار بیاموزم؟

چه قدر سخت است لحظه لحظه ی تربیت یک کودک! این روزها عجیب سر در گم شده ام؛ عجیب!

اما...

اما عجیب هم به یاری خودت امیدوارم.

مولایم!

تربیت صحیح، از ما برنمی آید؛ به شما سپرده امش. یاری اش کنید.

المستغاث بک یا صاحب الزمان

+ نوشته شده در  جمعه 3 دی1389ساعت 4:23 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

شعبان

مولا جان!

چه موهبتی ست که فرزندم در ماهی که با نام تو قرین گشته و تو در آن متولد شده ای به دنیا پای خواهد نهد.

یاری ام کن آن چنان که مورد رضای توست، راه و روش بندگی و زندگی اش بیاموزم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 9:43 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

یا من یعطی الکثیر بالقلیل...

درست که نتوانستم معتکف کویت شوم و باز هم جا ماندم؛
اما همین که احیا در جمع معتکفین درگاهت را نصیبم ساختی؛ یعنی این که هنوز...
آری! یعنی هنوز امیدی هست!

... و چه خوب دانستم معنی " یا من یعطی الکثیر بالقلیل" را... .

لک الحمد و لک الشکر!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

آغاز

...و و این روزها جز خواندن و گریستن چه می توان کرد؟

خدایا! اشک ها را از ما نگیر.

***

دست ها سایبان چشمان است
کاروانی ز دور می بینم
در بیایان تشنه و برهوت
گرد و خاکی ز دور می بینم

آی بارانیان به کوچه زنید
تا که پایان دهید فاصله را
گوش دل گر دهید می شنوید
بی قراری زنگ قافله را

بین یک حلقه از بنی هاشم
محملی خوش خرام می آید
پشت پرده، فرشته ای آرام
با وقاری تمام می آید

کور بادا و دور، چشم فلک
زینب از راه دور می آید
سر عالم به زیر چون بانو
قصد دارد نزول فرماید

خیمه ها یک به یک علم گردید
جان عالم فدای خیمه ی دوست
اولین خیمه ای که قد افراشت
خیمه ی زینب است چون بانوست

خیل اصحاب گرد شمع وجود
چشم ها بی قرار ثارالله ست
دست در دست باب دخترکی
پا به پای حسین، عبدالله ست

هرچه دختر پیاده شد آخر
بوسه ای بر رخ عمویش کند
و عمو تا رقیه اش را دید
پاک خاک از لباس و مویش کند

ناقه ای روی خاک زانو زد
ضرب خورشید  آسمان کم شد
هرکسی بود گرد محمل عشق
دست بر سینه اش زد و خم شد

پرده تا از کجاوه رفت کنار
رخ عیان کرد عمه ی سادات
گوش کن می رسد صدای حسین
همگی بهر عمه جان صلوات

هاشمیون کنار هودج نور
همگی ذکر فاطمه بر لب
و علم گشت بیرق عباس
در کنار کجاوه ی زینب

آفتاب و تمام شدت آن
مهربان شد به صورت عمه
باد می زد به پرچم عباس
سایبان شد به صورت عمه

دست اکبر گرفت دستی را
دست دیگر به بازوی عباس
پای عباس شد رکاب حرم
پای زینب به زانوی عباس

یل ام البنین به چشم کشید
گوشه ی آستین بانو را
عمه او را گرفت در آغوش
بوسه ای زد میان ابرو را

گفت داغ تو را نبینم من
عین آرامشم تویی عباس
من فدایت که در مصیبت ها
آخرین خواهشم تویی عباس

...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آذر1388ساعت 0:8 قبل از ظهر  توسط چشم به راه  | 

ای همیشه با من

مولایم!
سلام.

باز هم منم، آری!

همان که مثل همیشه خجل آمده.

به راستی این چه اقیانوس کرامتی ست که هربار دریا دریا خجلت مرا در خود محو می کند؟

این چه سری ست که همیشه چون باران ناگهانی بر قلبم سرازیر می شوی؟

چه بزرگواری ای ست که در بدترین ثانیه ها و التهاب آورترین لحظات پیش از آن که حتا من به تو بیندیشم، خود ذکر زیبای "ألمستغاث بک یا صاحب الزمان" را روانه ی لب هایم می سازی؟

و این چه رافت پدرانه ای است که همیشه پیش از آن که من تصمیم بر بازگشت داشته باشم، ناگاه خود را در آغوش گرم پدرانه ات می یابم.

...و حال باز روی عذرخواهی ندارم؛
مگر این که...
مگر آن که باز هم خودت... !!!

و هرچند تکراری، اما چقدر متناسب حال من است:
"هرگز نگویمت که بیا دست من بگیر
گویم گرفته ای ز عنایت رها مکن!"

***

پی نوشت:
-به روز نشدن این جا دلایل زیادی داشته؛ اما حتمن مهم ترین آن بی توفیقی ست!
-اگر پیش رفت های ارتباطی نبود، به دلیل شرایط خاصم امکان نوشتن همین مطلب هم نبود؛ چرا که با موبایل این پست نوشته و این وبلاگ به روز شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 11:54 قبل از ظهر  توسط چشم به راه  | 

بازمانده...

 

راهم ندادی!

نخواستی ام!

حق با تو بود!

اگر تو را می خواستم که این قدر از تو دور نمی افتادم!

اگر می خواستم که راهم دهی، مسیر قربت را رها نمی کردم!

اگر می خواستمت، که نباید از تو روی برمی گرداندم!

حق داری!

حق با توست!

و من چه دارم که بگویم؟

جز رویی سیاه و سری افکنده از شرم، چه دارم؟

و مگر در تمام عمرم در پیش گاهت چه داشته ام جز این ها؟؟

این بار دیگر راهم ندادی!

پس از چند سال معتکف بودن، امسال باز ماندم!

آری!

لازم بود.

تلنگری این چنین، شاید این خواب رفته را بیدار کند!

اما چه سخت است تحمل این ساعات و این چند روز...

در این چند سال، این ساعات پس از افطار روز اول همیشه برایم روحانی ترین و بهترین ساعات بود. اما اکنون و این جا...  .

آقاجان!

هر تنبّهی قابل تحمل است مگر دوری از تو!

هر چه می خواهی بکن، اما بیش از این از خودت دورم نه!

دریاب! دریاب!

بهشت ...

... و این قطعه ای از همان بهشتی ست که این سال ها معتکف آن بودم. هرچند هر لحظه ی این روزها دلم آن جاست و با شنیدن و دیدن مراسم مختلفشان اشک هایم جاری... .

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 تیر1388ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط چشم به راه  | 

لیله الرغائب

... و باور داریم که تو کریم تر از آنی که اگر در شب آرزوها

فرجت صدرنشین خواسته هامان شد،

برای اجابت دیگر آرزوهای ما

دست به دامان خداوند نگردی!

پس امشب فقط برای تو زمزمه می کنیم.

و چه بی معرفتیم ما،

اگر تنها به این امید آرزویت کنیم... !

به حق این شب که لیله الرغائب است
به جان آن علی که مظهرالعجایب است

خـــدای من! بــدان که آرزوی شیعــه ها
نظــــاره ی جمــال آن امــام غایب است

***

اللهم عجل ثم عجل ثم عجل فی فرج مولاناالمهدی صاحب العصر و الامر و الزمان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

فاطمیه خدا هم غرق ماتمه...

 

این روزها چه می توان گفت؟

این روزها تنها باید گریست و گریست...

و این پیام که از عزیزی برایم رسید، همه ی ناگفتنی ها را گفته است و به قول دوستی، تیر خلاص همه ی پیام ها را زد:

" حالا دیگر کودکان هم می دانند که "مهدیه" اسم مکان است و "فاطمیه" اسم زمان؛

اما من منتظر می مانم؛

تا روزی که "مهدیه" اسم زمان شود و "فاطمیه" اسم مکان...."

اللهم عجل ثم عجل ثم عجل فی فرجه...

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 9:12 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

باز هم شب جمعه و باز ...

 

آقا جان!

این روزها از تو دور افتاده ام...

وقتی مثل همیشه با تو درد دل می کنم، نمی یابمت...

حس نمی کنم در برابرم نشسته ای و چون پدر گوش فرا می دهی...

این روزها هر چه بر سر سجاده منتظر می نشینم تا شاید دست گرم پدرانه ات را بر سرم احساس کنم،  بی فایده ست.

بگو نازنین کدامین خطایم این گونه دلت را آزرده؟

تو که دیگر به خطایایم خو کرده بودی!!!

تو که همیشه شرمنده ام می کردی...

می دانم! باز دلت را شکسته ام.

اما این را هم می دانم که تو باز پنهانی می نگری ام.

این منم که نمی بینمت.

اما می خواهم حضورت را دوباره مثل قبل احساس کنم.

درگذر...

درگذر...

***

پی نوشت:

- دیوانه وار نوای وبلاگ را زمزمه می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 اردیبهشت1388ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

ای وارث انبیا!

نوح عمری بس دراز داشت، از آن رو که نشانه ای بر دیرزیستی تو باشد.

صالح از میان قوم خود غایب شد، تا آیندگان غیبت تو را باور کنند.

یوسف گرفتار زندان شد، تا شریک غم تو باشد که در زندان غیبت گرفتار آمده ای.

موسی پنهان از دیدگان دشمن به دنیا آمد، تا آیتی بر تولد پنهان تو باشد.

درباره ی مسیح اختلاف بسیار شد، تا معلوم شود که اختلاف درباره ی تو دلیل بر بودن توست.

خضر از آن رو تا کنون زنده است تا مونس تنهایی تو باشد.

پیامبر-صلی الله علیه و آله- در پیکار با کافران شمشیر از نیام برکشید، تا اسوه ی قیام خونین تو باشد.

و اینک ای صاحب عصر!

ای وارث پیامبران!

ای کوبنده ی کافران و دشمن ستمگران!

ای خون خواه حسین-علیه السلام- و تسلی بخش دل زهرا-سلام الله علیها-!

با عصای موسی در دست،

و دَم مسیحا بر لب،

و ذوالفقار علی-علیه السلام- بر کف،

و ردای رسول-صلی الله علیه و آله-  بر دوش،

بشتاب که جان ها به لب رسید.

(دکتر نادر فضلی)

اندازه دارد...

پی نوشت:

- به دلیل مشغله ی زیاد این روزها، اصلن یاد نداشتم که قرار است این جا را در پایان هفته به روز کنم. اما به یاد پدر عزیزم افتاده و دلتنگش که شدم به یاد پدر یتیمان  افتاده و تنها به نیت پدر این متن را انتخاب کردم. برای شادی روح بزرگش فاتحه ای قرائت می کنیم.

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 12:36 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ

صد چشمه اشک غم شد و صد باغ لاله داغ           هردم که خاطرات تو از خاطرم گذشت

 عزیز زهرا!

نمی دانم در نام مادرت چه سری نهفته است که تا نامش بر زبان می آید و یا در دل تداعی می شود، اندوهی سراسر وجودم را فرا می گیرد؟

بی شک شما نیز با نامش قبل از هرچیز به یاد مظلومیتش می افتی و مصائبی که بازخوانی اش نیز آتش به جان ما می زند. شما که دیگر...

اما همان لحظه که اندوه وجودمان را پُر می کند، به یاد می آوریم که قرار است فرزند موعودش- شما- در آغاز قیام ابتدا داد او را از آن ملعونین بستانی.

چقدر کوته بین اند آنها که شهادت مادر را انکار می کنند و دیگر قضایا را.

آیا با خود نیندیشیده اند که چرا اولین کار شما پس از ظهور گرفتن انتقام زهرا-سلام الله علیها- ست؟ آیا رسالت شما بر مبنای گرفتن انتقام شخصی ست؟؟؟...

قطعاً این گونه نخواهد بود. و حکمتی ست در این انتقام که خدا برای بینا کردن کوردلان قرار داده است؛ اما افسوس که نمی خواهند بدانند.

فاطمیه، تمامِ شیعه است. گمان نکنیم که فاطمیه نیز بخشی از تاریخ است و چون اتفاقات دیگر تاریخ، اتفاق افتاده و تمام شده. حذف فاطمیه از تاریخ شیعه – آن چنان که امروز به اصطلاح روشنفکران ما نیز خواسته و ناخواسته به آن کمک می کنند- به معنای نابودی شیعه است و بی هویتی اش. کاش به خود آییم و با دستان خود، میراث گران قدری را که نسل به نسل پدران و مادرانمان به سختی به ما رسانده اند، بر باد ندهیم.

و چه زیبا فرموده ای: "دختر پیامبر خدا، اسوه ی نیکوی من است."  همین دنیایی از معرفت و معانی ست. باشد که بدانیم و حقش را ادا کنیم.

آجرک الله یا مولای...

***

داني كه چرا سرشك محبوس علي است؟!   يا آه چرا به سينه مأنوس علـــــــي است؟!

يك مــــرد نبودست كه گويد: نامـــــــرد !       اين زن كه تو مي زني ش ناموس علـي است...

***

پی نوشت:

- مدتی سلب توفیق نوشتن شده بود. به مدد حضرتش و دعای بزرگواران با تاکید دوستان، دوباره شروع کرده ام و قرین شده ست با ایام فاطمیه-سلام الله علیها-. امید که مجدداً از دست ندهم. به شرط حیات، بنا را بر به روز نمودن این وبلاگ در پایان هر هفته دارم. تا خدای چه خواهد... .

+ نوشته شده در  جمعه 18 اردیبهشت1388ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط چشم به راه  | 

باز هم زینب

می آید ای دل

منزل به منزل

از دل صحرا

کاروان دل

ساربان آرام

قدری آهسته

ناقه ی زینب

مانده در گل...

...

ای صبر! ای تمامتِ صبوری!

چگونه تاب آوردی؟؟؟

چگونه گفتی ما رایت الا جمیلا؟؟؟

چگونه؟؟؟...

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 8:57 قبل از ظهر  توسط چشم به راه  | 

شب آخر

شب آخر

دل خواهر

می زنه شور برادر

می خونه "أمّن یُجیب" رو

زیر لب

با دل مضطر

...

شب آخر

...

امان...

همین کافی ست برای تمام روضه ی امشب و فردا و ... .

و فقط مثل همیشه شاید بتوان گفت:

امان از دل زینب... .

"سلام علی قلب زینب الصبور"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 دی1387ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط چشم به راه  | 

لباس مشکی ما را به دستمان بدهید...

لباس مشکي ما را به دستمان بدهيد
به ما حسينيه ي گريه را نشان بدهيد

مــــرا که راهـي بـزم عــــزاي اربـابـم
براي زود رسيـدن کمي تــــوان بدهيد

اگــر خـــــداي نکرده در آخــــر خطــم
به جان اشک سه ساله مرا امان بدهيد

نماز گریـه ي ما با امامــــت سقــاست
به روي مـــأذنــه ي کربلا اذان بـــدهید

من و عزای شه کربلا خدا را شکر

دعا در حق همدیگر فراموشمان نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

ای والدنا العطوف...

به درخواست مادر عزیزم این دل نوشته را به مناسبت یک سال دوری از پدر بزرگوارم برای مجلس بزرگداشتش نوشته ام:

بابا!

می خواهم از تو بنویسم و این چندمین نوشته ای ست که می آغازم؛ اما هیچ کدام به دلم ننشسته. پس این بار دیگرگونه می نگارم!

" ألإمام ألوالدُ الشَفیق"

 چه زیباست این سخن امام رضا-علیه آلاف التحیة و الثناء-  که " امام، پدر دلسوز است".

ره پوی راه امام سالاری...

(ادامه در ادامه ی مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 19 آبان1387ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط چشم به راه  | 

حال دلم اضطراری است...

این شعر بدجوری مناسب حال و هوای این روزهای من است. 
(با عذرخواهی از شاعر ناشناسش!!!)

امن يجيب...حال دلم اضطراري است
از آدمي که بد شده ديگر فراري است

آن روزهاي دائمي اعتبار سوخت
اين روز ها خطوط دلم اعتباري است!

با صفر نهصد و سي و...يک بار هم شده
آنتن بده ، تماس دلم اضطراري است

اين زنگ هاي نيمه شبي عاشقانه نيست
انگار ساعت تو هميشه اداري است

با هر _الو بگو_ ي تو من قطع ميشوم !
وقتي _الو بگو و نگو... اختياري است

وقتي که _ گوش ميکنم _ بعد يک سکوت
مثل سلام هاي شما چوبکاري است

حالا دلم ... در اين شب بي مشترک ترين
مشغول زنگ وسوسه اي انتحاري است

پس لطف کن پيامک آخر اگر رسيد
پاسخ بده که قافيه اين بيت_ آري _ است

امن يجيب گوشي مضطر اذا دعاه
اين بوق هاي آخر چشم انتظاري است

العجل مولا...حال دلم اضطراری است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

هنوز آدم نشده ام!

آقاجان!

در چشم هم نهادنی نیمه ی شعبان هم گذشت و نیمه ی رمضان هم. اما من همچنان همانم که بودم!!!

قرار بود کمکم کنی آدم شوم ! پس چرا هنوز ...؟؟؟

نه! شما کریم من اولاد الکرامی و با کریمان کارها دشوار نیست. پس حتماً خودم هنوز خوب مهیا نشده ام برای میزبانی و لیاقت کرم شما.

هرچند او که تو را به من شناسانده، می گفت این طور نیست که تو منتظر بمانی تا ما بیاییم. که اگر این گونه بود که ...!!! می گفت کافی ست ما بخواهیم، آن گاه تو خود به سراغ ما می آیی. او می گفت تو پدر مهربان مایی و پدر مهربان فرزندش را هرچند هم چموش، به حال خود رها نمی کند، حتی آن گاه که از او ناراحت و دلگیر باشد. او که تو را شناخته بود این گونه تو را به ما شناساند. می گفت هرچه می خواهید فقط از او بخواهید. فرزند جز پدرش کس دیگری را ندارد. به او بگویید شما پدر من هستید، اگر این جا نیایم کجا روم؟؟؟

و حالا پدر مهربان!

این فرزند خطاکار توست که می خواندت!

"... وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمُتَحَیّرَ اِلّا الدّلیل؟؟؟ "

تا این ماه مبارک به پایان نرسیده، معرفت می خواهم به همراه عمل.

معرفت توام با عمل.

همین!

***

پی نوشت:
۱- این روزها مصادف با سالگرد پرواز روح آسمانی بزرگ مردی است که امامم را با معارف حقه ای که او تعلیم داده شناخته ام. هم او که امامم را به من شناسانده. قرین رحمت واسعه ی الهی باد. فاتحه ای نثار روح بلندش می کنیم.
۲- شب قدر است، بیا قدر بدانیم کمی... !

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 3:20 بعد از ظهر  توسط چشم به راه  | 

دور افتاده ام، دوووووووور...!

آقا جان!

مدتی است از تو دور افتاده ام، دور... ! و امشب اگر آمده ام، می خواهم با تو درددل کنم. چرا که جز تو کس دیگری را نمی شناسم.

این روزها هر سال حال و هوای دیگری داشتم اما امسال ... .
نمی دانم چه شده؟ چه کرده ام با خود که این گونه دورم افکنده ای؟ می دانم که اگر رانده ای از خطاهای خودم بوده، اما اکنون بیش از هرگاه محتاج عنایتم. تو که همیشه دستم را گرفته ای، این بار هم بگیر! بگذار به آغوش امنت باز گردم. بگذار عطر خوش خدمت وجودم را عطرآگین کند. بگذار فرصت خدمتگزاری در نیمه ی شعبان را که سالی یک بار نصیب خواهد شد آن هم به شرط حیات، از دست ندهم. بگذار... ! نکند می خواهی سعادت خدمتت را باز ستانی؟ نه! باور نمی کنم. آن آقایی که من می شناسمش، عادتش احسان است. آری! می دانم که تو همچون همیشه مهربان تر از پدر، دستم را می گیری و بازم می گردانی. پس: منتظرم!!!

+ نوشته شده در  شنبه 19 مرداد1387ساعت 1:36 قبل از ظهر  توسط چشم به راه  | 

مطالب قدیمی‌تر